لحظه و نحوه شهادت
به روایت از یوسف حسین پور : در سال 64 بعد از اینکه در منطقه جنوب آموزش دیدم جهت شرکت در عملیات والفجر 9 به تیپ ویژه شهدا در مریوان اعزام شدیم و مقرما یک مدرسه راهنمایی دو طبقه بود و خداوند توفیق داد تا در کنار سردار رشید اسلام محمود کاوه باشم . یک دسته 23 نفری بسیار شجاع و مخلص گرد هم آمدیم که شهید سید محمود حسینی فر آر پی چی زن دسته ما بود. او پسری بسیار مهربان و در ورزش و نرمش فردی ورزیده بود . معمولا در وسط قرار می گرفت وبچه ها اطرف او حلقه می زدند و بچه ها را نرمش می داد. شب هنگام حدود ساعت 9 اعلام کرد که باید حرکت کنیم . اواخر پاییز بود و نزدیکیهای صبح هوا خیلی سرد و شبنم روی زمین می نشست . مینی بوس را به ما دادند . کوله پشتی، پتو، مهمات، قمقمه، فانسخه و... هم را به همراهمان داشتیم . وقتی روی صندلی می نشستیم به زور جا می گرفتیم . کوله آنقدر پر از گلوله و آذوقه بود که امکان نشستن وجود نداشت راننده مینی بوس دائم می گفت : برادران من خوابم می آید وخیلی خسته ام در بین راه مواظب باشید از راه منحرف نشویم جاده ای بسیار پرپیچ و خم بود که توسط برادران جهادگر دامغان احداث شده بود و قریب به شاید 80-70 کیلومتر در عمق خاک عراق درازا داشت . من که در صندلی پشت سر راننده نشسته بودم به او قول دادم که مواظبش باشم و در صورت ضرورت او را تکان دهم و از خواب بیدارش کنم . از آنجاییکه هوا تاریک و ماشین را درست و حسابی گلمالی کرده بودند و بدون چراغ حرکت می کرد و هیچ روشنایی وجود نداشت خواب سراغ من هم آمد و بعد مدتی متوجه شدم که ماشین گاهی به سمت چپ جاده و گاهی به سمت راست جاده حرکت می کند راننده خوابش برده بود . تا آمدیم راننده را از خواب بیدار کنیم ماشین ما محکم به انتهای کامیونی که چادر و وسایل دیگر حمل می کرد برخورد و رادیات ماشین سوراخ شد و بالاجبار پیاده شدیم . وقتی اطراف را جستجو کردم با توجه به منور هاییکه می زدند دیدم در تیررس دشمن و در انتهای دشت شیلر هستیم . هوا بسیار سرد بود و به ناچار مینی بوس را ترک کرده و سوار ده تن شدیم و چادرهای برزنتی را در اطرافمان پیچیدیم آنچنان سرما بر ما مسلط شده بود که چانه و فک پایین ما خودکار به حرکت در آمده بود هنوز درست و حسابی گرم نشده بودیم که کامیون نگهداشت . موقع نماز صبح بود . از راه پله کامیون یک به یک پیاده شدیم و در کنار جوی آبی شروع به وضو گرفتن نمودیم و سپس با چفیه ها دست و صورتمان را خشک کردیم . روی زمین پر از برفکهای یخی بود . بهر ترتیب نماز را خواندیم و حرکت نمودیم . به محل مورد نظر رسیدیم و چادر ها را بر افراشتیم و چند روزی در آنجا ماندیم تا اینکه در یک شب کاملا مهتابی دستور حرکت بصورت پیاده صادر شد. قرار بود بعد از یک شبانه روز پیاده روی و استراحت مختصر از پشت به خط دشمن حمله کنیم لذا تا جای که توان داشتیم مهمات بر داشتیم . بچه ها احساس می کردند که شاید همدیگر رانبینند دست در گردن همدیگر انداخته و حلالیت می طلبیدند و گریه می کردند . عده ای با کش نارنجک را به فانسقه می بستند . عده ای بندهای پوتین را عوض می کردند . در همین اثنا دیدم که شهید محمود حسینی فر مقداری روغن در یقلبی ریخته و روی چراغ خوراکپزی خرما سرخ می کند گفتم : محمود همه دارند آماده می شوند باید به خط بزنیم مهمات و آذوقه بردار ! شهید با متانت خاصی جواب داد برای بچه ها خرما تف می دهم برای بین راه خیلی مفید است ! بالاخره خرما را تف دادو بین بچه ها تقسیم کرد تا بخورند و بین راه گرسنه نشوند . شب هنگام حرکت کردیم و تا ساعت 4 صبح فقط راه می فتیم تا به یک سراشیبی تندی رسیدیم . استان کردستان عراق پر از کوههای سر بفلک کشیده و دره های کم وسعت عمیق است . کوه از کوه کنده نمی شود. آن سراشیبی تندی که در آن مستقر شدیم منتهی به رودخانه قزلچه می شد که نوک این کوه چند تکه صخره بزرگ وجود داشت و مواضع عراقیها که قرار بود مورد حمله قرار گیرد از پشت کاملا دیده می شد. بچه ها با سر نیزه زیر درختان بلوط برای نشستن و یا خواب جایگاهی هموار ساختند و تا ساعت 6 عصر در همان محل استراحت کردیم بعد از خواندن نماز مغرب و عشا با صف ایستادیم و حرکت کردیم . هدف عمده پس از انهدام پایگاه دشمن مستقر شدن در شهر چوارته عراق بود . دو ارتفاع را پشت سر گذاشتیم و در سر بالائی ارتفاع سوم بودیم که کمین دشمن رو به ستون آتش گشود بلافاصله همه نشستیم . برگهای درختان بلوط که ریخته شده و خشک بودند در هنگام راه رفتن خش خش و صدا می کرد. استغفرا ... می گفتیم و از خدای بزرگ می خواستیم که دشمن متوجه ما نشود . ساعت که حدود 8/5 تا 9 شد کمین دشمن بعد از چند لحظه آتش با توجه به اینکه باورشان نمی شد که کسی در این منطقه وارد عمل شود از آتشباری دست کشیدند . خدا نیز به یاری مستقیم ما شتافت . تکه های ابرهای سیاه در آسمان ظاهر شدند و نرمه باران شروع به باریدن کرد . آهسته حرکت کردیم و دقیقأ از کنار سیم رابط کمین با مقر اصلی دشمن به حرکت خودمان ادامه دادیم و زیر پای کار رسیدیم . گروه تخریب شروع به جمع آوری مین و بریدن سیم خادردار نمودند . پس از یکربع مسیر باز شد ولی دشمن که در داخل سنگری بلوکه ای در رو به رو ما مستقر بود ما را دید و بسوی بچه ها تیر اندازی کرد اما با اولین آر پی جی بچه ها توسط اصغری زده شد به درک واصل گردید . وارد کانال عراقیها شدیم . آن شب با گرفتن اسیر و کشتن عراقیها که در داخل سنگر کاملا غافلگیر شده بودند سپری شد . و روز بعد برای گرفتن رشته کوهی مرتفع بنام ساردسی به جلو حرکت کردیم . آنجا منتظر نیرو ماندیم تا با یک حمله وسیع ارتفاع ساردسی را از وجود صدامیان پاکسازی کنیم در نوک ارتفاع پادگانی بزرگ با دوربین دیده می شد که تانکهایی از آنجا به طرف دره سرازیر می شدند و در دره و در لابه لای درختان پنهان می گشتند و به سمت ما تیراندازی می کردند . با کندن سنگر یک شب در کنار دره باقی ماندیم و در ساعت 12/5 ظهر متأسفانه تانکی سنگر ما را هدف قرار داد و در این سنگر که بنده و شهید محمود حسینی فر و جواد کریمی و مهدی استیری بودیم همه مجروح شدیم منتهی جراحت شهید محمود از ناحیه شکم وسیع بود که در نهایت منجر به شهادتش گردید .
ثبت دیدگاه