پرهیز از گناه
به روایت از عذرا بیگم حسینی ثانی : قبل از انقلاب ما تازه رادیو خریده بودیم پسر بزرگم در حالی که کنار سید اسماعیل نشسته بود رادیو را روشن کرد.یکباره سید اسماعیل از جا پرید و گفت:چرا رادیو را روشن کردی و در حالی که ناراحت بود به اتاق بالا رفت من برای اینکه از او خبر بگیرم به اتاق بالا رفتم دیدم که سرش را بر روی دستهایش گذاشته و در حالتی است که احساس کردم خواب باشد.پتویی را برداشتم تا به روی او بیاندازم وقتی سرش را از روی دستش بلند کردم تا او را بخوابانم متوجه شدم که گریه می کند.گفتم مادر جان چرا گریه می کنی گفت:چرا داداش رادیو را به کنار من آورد و روشن کرد مگر او نمی داند که من از برنامه های رادیو خوشم نمی آید وآنها را گوش نمی کنم.
ثبت دیدگاه