خاطرات سیاسی
به روایت از سیدجواد حسینی : قبل از انقلاب یکروز آقای حسینی و آقای معدنچی به مشهد رفتند تا اعلامیه های امام را به روستا بیاورند و در بین جوانان روستا بخش کنند . قبل از حرکت از مشهد ایشان اعلامیه ها را جلو زیر ، زیرپوش پنهان می کند و بعد با حاج آقای معدنی با اتوبوس به سمت روستا می آیند . در بین راه مأموران شاه اتوبوس را متوقف می کنند تا افراد اتوبوس را بازرسی کنند . وقتی مأموران به سمت آنها می روند . آقای معدنچی می خندد . مأموران می گویند هر چه هست باید نزد این آقا و همراهش باشد . آنها را از اتوبوس پیاده می کنند . حاج آقا معدنچی را می گردند، و چیزی پیدا نمی کنند . به سراغ سید اسماعیل می روند. آقای معدنچی شروع به خواندن آیه و جعلنامن بین ایدیهم سداً و من خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لایبصرون می کند و مأموران با آنکه اعلامیه ها کاملاً مشخص و معلوم می شود. متوجه نمی شوند . بعد از بازرسی شروع به زدن آنها می کنند بطوری که آقا معدنچی بر اثر ضربه یکی از آنها به هوا پرتاب می شود و قبل از اینکه به زمین بخورد مردم او را می گیرند. چون نمی توانند آنان را وادار به اقرار چیزی کنند . و مدرکی ندارند. آنها را آزادمی کنند . بعد همه سوار اتوبوس می شوند و به روستا می آیند . در روستا اسماعیل تعریف کرد : وقتی مأموران من را گشتند خودم اعلامیه ها را دیدم ولی آنها متوجه اعلامیه ها نشدند و من از این موضوع خیلی تعجب کردم و با خودم گفتم کار خداست . بعد آقای معدنچی به من گفت که در آن لحظه من آیه وجعلنا را خواندم و آنها کور شدند.
ثبت دیدگاه