شناسه: 200766

تلاش و پشتکار

به روایت از سید جواد حسینی : به یادم دارم چون همسرم محل خدمتش در کردستان بود . ما هم برای زندگی به آنجا رفتیم . - او شبها برای سر کشی به شهر می رفت و من به هنگام آمدن ایشان به منزل اعتراض می کردم .- یک شب به من گفت :" نرگس ، آماده شو تا با هم به سر کشی بیمارستان برویم . " و من هم فوراً آماده شدم و همراه ایشان سوار ماشین شدم . در طی مسیر حرکت با گروهی از کردها مواجه شدیم که به سمت ماشین ما تیراندازی می کردند که با مهمات ایشان در رانندگی به سلامت از دام آنها فرار کردیم و با زحمت به بیمارستان رسیدیم . در بیمارستان از قسمتهای مختلف سرکشی کرد و به خانه بر گشتیم . بعد از اینکه به منزل رسیدیم ایشان به من گفت: اگر خدای ناکرده در داخل ماشین اسیر کردها می شدی چکارمی کردی ؟ من خندیدم و گفتم: هیچ کارنمی کردم . همان کاری را می کردم که شما انجام می دادی ؟ گفت: خوب من مرد هستم و شما زن هستی . گفتم: فرق نمی کند مگر چکار می شود شاید من را می کشتند. خندید و چیزی نگفت: بعد از مقداری مکث گفت: چقدر شما صبوری .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه