شناسه: 200976

امدادهای غیبی

به محمدحسن حسین زاده : همین طور این طرف و آن طرف می رفتیم که ناگهان به سنگرهای فرماندهی عراقی ها رسیدیم. بچه ها مانده بودند که چکار کنند. در این هنگام یک فردی که لباس رزم بر تن داشت و چهره اش در تاریکی دیده نمی شد، به طرف ما آمد و بدون اینکه بگوید شما چکاره هستید، فرمانده شما کیست؟ آیا فرمانده دارید یا نه؟ گفت: برادران از این ساعت من فرمانده شما هستم. به دنبالم بیایید. من به او شک کردم و گفتم: برادر شما کی هستید؟ از کدام گروهان یا گردان هستید؟ گفت: شما کاری نداشته باشید. من فرمانده شما هستم. پشت سر من بیایید تا شما را پیش بچه های دیگر ببرم. گفتم: امکان دارد که عراقی ها داخل سنگرهایشان باشند. گفت نه برادر من جلوتر از شما آمدم و تک تک سنگرها را نگاه کردم. کسی نیست. با وجود اینکه او را نشناختیم، به دنبالش به راه افتادیم. بچه ها به یک سنگری رسیدند و خیلی شک کردند و گفتند: ممکن است داخل سنگر کسی باشد. یک رگبار به داخل این سنگر بگیریم تا مطمئن شویم که کسی آنجا نیست. تا به طرف سنگر تیراندازی کردیم، همان فرد فریاد زد: برادران! مگر نگفتم تیراندازی نکنید. فشنگهایتان را نگهدارید، لازمتان می شود. هنوز خیلی کار دارید. به راه خود ادامه دادیم تا به بچه های گروهان رسیدیم. همین که پیش بچه ها رسیدیم، همه چیز را فراموش کردم. بعد از چند لحظه ای که به خود آمدم، از آن فرد خبری نبود و با خود گفتم: نکند این همان آقایی بود که یک عمر به دنبالش می گشتیم. صبح به پشت خاکریزی که قرار بود فتح کنیم و در آنجا مستقر شویم. برگشتیم. قبل از ما بچه های عملیات انجام داده بودند ولی موفقیتی به دست نیاورده بودند. چون آن خاکریز مثل دژ محکم بود و عراقی ها داخل سنگرها بودند و فقط یک روزنه برای تیراندازی بازگذاشته بودند و دوربینهای مادون قرمز مدرن هم داشتند که در هنگام شب مثل روز همه جا را می دیدند، ولی از آنجایی که خداوند دشمن را کور آفریده و از احمق ترین افراد برگزیده است، نتوانستند در مقابل روحیه ایثار طلب و از جان گذشته رزمندگان مقاومت کنند. بنابراین پا به فرار گذاشتند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه