جهاد با نفس
به روایت از م-حمدحسن حسین زاده : روز جمعه بود که از نماز جمعه برگشته بودیم . با یکی از دوستان نزدیک قصد داشتیم بعد از نماز جمعه به سینما قدس که یک فیلم خوب و آموزنده داشت برویم . همینکه به سینما رسیدیم درب سینما بسته شده بود و فیلم آغاز گشته بود . وقتی که دیدیم درب سینما بسته شده و فیلم شروع گشته برادری که همراه من بود گفت : چطور است به سینما فردوسی برویم . هنوز تازه شروع شده است . به سینما فردوسی رفتیم چون ظهر بود گرسنه بودیم برادر همراهم چهار ساندویچ با دو بسته گرفت به هر نفر دو عدد ساندویچ رسید به داخل سالن رفتیم فیلم آغاز شده گشته بود . کنترل چی ما را هدایت کرد به روی دو صندلی که خالی بود . رفتیم نشستیم . همینکه فیلم تماشا کرددیم ساندویچ هم می خوردیم و یک پدر و فرزند کوچکش هم در کنار من نشسته بودند . من ساندویچ اول را خورده بودم بدون اینکه متوجه گردم که آنها را تعارف کنم شروع به خوردن ساندویچ دوم کردم که هنوز دو لقمه بیشتر نخورده بودم که ناگهان صدایی به گوشم رسید که بابا من گرسنه هستم . با شنیدن این صدای ظریف و غمناک در جا خشکم زد و لقمه ای که در دهانم بود پایین نمی رفت و ناگهان از خود بی خود شدم که وای بر من این از یک شکنجه بدتر بود که پدرش جواب داد گرسنه هستی ؟ برایت ساندویچ بروم بگیرم ؟ من که خشکم زده بود گفتم : خیلی ببخشید من متوجه نگشته بودم سرگرم فیلم بودم اگر چنانچه بد شما نمی آید این نصف ساندویچ را به فرزندتان بدهید که تا دستم را بطرف کودک دراز کردم او از بس که گرسنه بود ساندویچ را گرفت و شروع به خوردن کرد . بعد از خیلی معذرت خواهی ساندویچ را به کودک دادم در اینجا بود که هر دقیقه برایم یک سال می گذشت و گوشت تنم آب می شد خود و نفسم را سرزنش کردم و از خداوند طلب بخشش نمودم ولی برای چه بخشش ؟ برای اینکه یک کودک گرسنه پهلوی دستم روی پای پدرش نشسته بود و با شکمی گرسنه نگاه بدستم می نمود و من ضعیف النفس دندان بر ساندویچ می زنم و فیلم تماشا می کنم این واقعه برایم یک روحی که از نفسم بر من تحمیل گشت ولی این قضیه برایم یک درس بزرگی شد که خوردن چیزی در ملأ عام یک شکنجه برای کسانی خواهد بود که نگاه بدست آن شخص می کنند و این رفتار خدای گونه و خدای پسند نخواهد بود .
ثبت دیدگاه