فکاهی و شوخ طبعی 1
به روایت از عباس صالحی : روزی من و چند تن از دوستان از جمله آقای شبانی در خانه یکی از دوستان جمع شده بودیم . من از آقای شبانی که تازه از مرخصی آمده بود پرسیدم از آقای حسین زاده چه خبر ؟ ایشان شروع کرد به خندیدن . گفتم : موضوع چیست ؟ گفت : موقعی که در جبهه بودم ، یک روز دیدم آقای حسین زاده در حالی که دستش را روی گوشش گذاشته بود و از گوشش خون می ریخت ، به طرف من آمد . گفتم آقای حسین زاده چه شده است گفت: این نامرد (عراقی) نشانه گیری اش خوب نبود به جای اینکه سرم را نشانه گیری کند گوش مرا هدف گرفت و زخمی کرد . نگاه کردم ، تیر مستقیمی به گوشش خورده بود و لاله گوشش را از بین برده بود . در این موقع یکی از دوستان بلند شد و گفت : آقای حسین زاده آن بنده خدا (عراقی) تقصیری ندارد این گوش شماست که از سرتان بزرگتر است .
ثبت دیدگاه