بدون عنوان
بعد از اینکه ایشان به شهادت رسیده بودند ، روزی من لحافهایی را که برای دامادی او دوخته بودم جمع کردم . سرم را روی رختخواب او گذاشتم و گفتم : مادر جان ! ما می خواستیم با این لحافها دامادت کنیم ولی تو به شهادت رسیدی و این آرزو بر دل ما ماند . در حالیکه به فکر فرو رفته بودم ، خوابم برد . در خواب او را دیدم که آمد و گفت : رختخوابها کجا هستند . گفتم : در همان محلّ قبلی ، سپس تمام لحافتها را در وسط خیابان جمع کرد ، آنها را آتش زد و گفت : حالا خیالت راحت شد . دیگر غصّة رختخوابها را نخور . من داماد شده ام و رختخواب هم دارم نیازی به این رختخوابها نیست . دیگر با من حرف نزد و رفت . بعد از اینکه از خواب بیدار شدم از کردة خود پشیمان شدم و سپس نشستم . آنقدر گریه کردم که دلم سبک شد .
راوی: رضوان رحیم آبادی
ثبت دیدگاه