شناسه: 201022

بدون عنوان

طتازه وارد سپاه شده بودم ولي چون قبلا" در بسيج مشغول خدمت بودم ، با شهيد بزرگوار سعيد ا... قائمي آشنايي داشتم . برادر قائمي به من گفت: جبهه به چند نفر كه بتوانند مسئوليت قبول كنند نياز دارد . آيا حاضري با ما بيايي ؟ گفتم: بله اين آرزوي من بود. روز بعد همين كه وارد سپاه شدم ،شهيد قائمي به طرف من آمد و با خوشهالي گفت : قرار است به جبهه برويم . اسم شما را هم نوشتم . گفتم : كار خوبي كردي . رفتم ساكم را بر داشتم و بر گشتيم . موقعي كه حكم ماموريت را نوشتند به ما گفتد :ماشين بنياد شهيد مي خواهد به مشهد برود . من ، شهيد قائمي ، شهيد زنده و برادر پيرامي با هم ديگر به مشهد رفتيم . برادر عزيز ، شهيد قائمي گفت: بوي شهادت مي آيد چه خوب است كه هر 3 نفر با هم شهيد شويم و جنازة ما را با همين ماشين بنياد شهيد بر گردانند . شهيد فايده بعنوان فرمانده گردان ،شهيدقائمي بعنوان فرمانده گردان و من بعنوان دستيار گروهان شهيد قائمي برگزيده شدم . موقعي كه مي خواستيم به خط مقدم اعزام شويم ، شهيد قائمي پولهايش را به من داد و گفت : اگر من شهيد شدم آن را به خانواده ام برگردان . پوتينهايش را به شهيد جان احمدي داد و پيراهني را كه در مشهد خريده بود به برادر پيرامي داد . در آخرين لحظات حساس با شهيد قائمي در يك سنگر بوديم و منتظر بوديم كه فرمان حمله را كي صادر مي كنند . شهيد قائمي در سنگر نشست و وصيت نامه اش را نوشت . نزديك غروب مسئولين خط و فرماندهان آمده بودند تا از بچه ها سركشي كنند و از روحيات بچه ها مطلع گردند . گفتند : آماده باشيد كه امشب حمله مي كنيم. در سنگر نشسته بوديم و با يكديگر شوخي و صحبت مي كرديم .شهيد قائمي گفت: برادر حسين زاده تو شهيد مي شوي . گفتم :نه برادر ،من شايستگي شهادت را ندارم . ولي تو از چهره ات مشخص است كه شهيد مي شوي . اگر شهيد شدي مرا هم پيش خدا شفاعت كــــــــــن. پس از مدتي ناگاه شهيد سعيد داخل سنگر شد و گفت : بچه ها خودتان را آماده كنيد كه مي خواهيم جلو تر از بچه ها برويم تا محوري را كه مي خواهيم در آن عمليات انجام دهيم ،شناسايي كنيم . پس از شناسايي بر گشتيم و هر كس به سنگري رفت .ساعت شش و نيم ،هفت بود كه دستور حركت صادر شد .من به شهيد قائمي گفتم :در كجاي محور باشم . گفت : بيا جلو تر و پشت سر بي سيم چي حركت كن . چون دشمن از حركت ما آگاه شده بود ما را زير آتش توپخانه گرفت . پشت سر هم منور مي زدند و هوا از نور منور ها روشن شده بود .ولي بچه ها بدون اينكه حتي كوچكترين ترسي به خود راه بدهندبه طرف جلو حركت مي كردند . شهيد فايده (فرمانده گردان )به بچه ها گفته بود : اگر كسي حتي روي مين رفت و دست و پايش قطع شد نبايد صداي خود را بلند بكنند زيرا دشمن ممكن است متوجه شود و ما را هدف بگيرد . اگر كسي كه سر وصدا مي كند،كشته شود شهيد نيست چون او باعث ريخته شدن خون چند نفرديگر هم مي شود و چنين كسي مثل يك جاسوس است كه به دشمن اطلاع مي دهد. و به همين جهت بچه ها با سكوت هر چه تمامتر حركت مي كردند. شهيد قائمي در حاليكه با سرنيزه اش سيم خارداري را كه سر راه رزمندگان بود قطع مي كرد ،ناگهان تيري خورد و به زمين افتاد . گويي اين تير از صداميان ماموريت داشت كه او را به طرف معشوقش به پرواز در آورد . شهيد فايده دست در پشت همان سيم ها از ناحيه پا مجروح شده بود و كسي متوجه نشده بود و از آنجا صدا مي زد جلو برويد فايده اينجاست . برويد جلو كه عراقيها فرار كرده اند. بچه ها داخل كانال رسيده بودند ولي گويي كسي را گم كرده بودند و به دنبالش مي گشتند . گفتم برادر ها برويد جلو . يك نفر گفت : فرمانده شهيد شد . من خودم ديدم . ما ديگر فرمانده نداريم .صدا ها در داخل كانال پچيد و همه متوجه شدند . گفتم برادران برويد جلو ، فرمانده واقعي امام زمان است . امام زمان فرماندهي را به عهده دارد . با گفتن اين جمله، بچه ها قدرت قلبي گرفتند و ازكانال سيم خار دار كه مين هم داشت گذشتند . براي من جاي تعجب بود كه چگونه از كانال گذشتيم و به خاكريز رسيديم ، عراقيها فرار كرده بودند و كسي آنجا نبود . اينجا بود كه من يقين پيدا كردم كه امام زمان كمكمان كرده است .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه