عشق به جهاد
به روایت از اشرف حسین پور : هنوز 15 سال بیشتر نداشت که عشق جبهه و اسلام او را رسوای زمینیان نموده بود . خواب به چشمان نداشت و مدام بی قرای می کرد. شب هایش به راز و نیازو روزهایش در طلب علم سپری می شد . آخر مگر می نوان عاشق بی قرار را با حرف آرام نمود . به علت کمی سن و سال او را به جبهه اعزام نمی کردندو او هم مدام بیقراری می کرد به اندازه قامتش اشک می ریخیت و پیش مادر التماس می کرد . از رفتن او کسی ناراضی نباشد اما این اجازه رابه او نمی دادند. شب و روز راه خانه تا بسیج مسجد محله را می پبمود و با اشک و ناله به خانه بر می گشت. به مادر می گفت : برایم دعا کنید تا به آرزویی دیرینه ام برسم . روزیکه با وساطت اقوام عباس را برای اعزام به جبهه اسم نویسی کردند. گویی همه چیز هستی را در قلب کوچکش کاشانه دادند و نام زیبایش را در بهشت ثبت کردند و از جهنم مادی دنیا رهایی بخشیدند. قامتش از گریه خمیده بود اما روحش به بلندای عرش پر می کشید وموقع رفتن به جبهه به مادر گفت : مادرجان از من راضی باش و به خاطرهمه خطاهایم از من درگذر من دیگر به آشیانه بر نمی گردم برایم گریه و زاری نکنید که مبادا دشمن شاد گردد. فکر کنید دامادی من است و خوشحال باشید .
ثبت دیدگاه