شناسه: 201518

خبرشهادت

به روایت از محمدخالقی : یادم هست سال 1363 بود. یک روز من و دوستان به بیرون رفته بودیم ناگفته نماند که پدرم عبدا... خالقی در آن زمان در جبهه حضور داشت . یکی از دوستانم به ما گفت که بیایید با هم به سینما برویم. ما قبول نکردیم و گفتیم در سینما فیلمهای بدی به تصویر کشیده می شود اما دوستم اصرار کرد و گفت که فلیم جالبی به نام زخمی ها است و در رابطه با جنگ است. بالاخره ما را راضی کرد و به سینما رفتیم وقتی فیلم شروع شد نقش اول فیلم درست همانند پدرم بود و شباهت زیادی با او داشت به طوری که وقتی اتفاقی برای او می افتاد من بی احتیار صدا می زدم پدرم را رها کنید در آخر فیلم نقش اول فیلم که شبیه پدرم بود شهید شد در همان جا خیلی اشک ریختم و می گفتم پدر شهید شده . از سینما که خارج شدیم احساس بدی داشتم سریع به خانه رفتم به خانه که وارد شدم متوجه حال و هوایی خاص شدم که در خانه ما حاکم بود به مادرم گفتم چه شده است؟ گفت: یک بنده ی خدا از طرف سپاه به درب خانه آمد و گفت که پدرت مجروح شده است من سریع یاد آن فیلم افتادم و گفتم نه امکان ندارد حتماً پدرم شهید شده است و آخر شوهر خواهرم اعلام کرد که آن فرد سپاهی به من گفته است که آقای خالقی شهید شده اند روز بعد که به معراج شهدا رفتیم تا او را شناسایی کنیم دیدم که مثل همان نقش اول فیلم نصف سرش را از دست داده است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه