کرامات شهداء بعداز شهادت
به روایت از محمدخالقی : یادم هست یکسال که به تهران رفته بودیم به حسینیه ای به نام حسینیه شهدا رفتیم در آنجا یک مسئولی داشت که خاطره ای را برای ما تعریف کرد و گفت که یک فرزند شهید در مدرسه ای در حال تحصیل بوده است در ثلث اول وقتی کارنامه ها را به دانش آموزان می دهند معلم به آنها می گوید که کارنامه را به پدرتان بدهید تا امضاء کند و به غیر از امضاء پدر امضاء کس دیگری مورد قبول نیست. و فردا کارنامه را بیاوید. این فرزند شهید حدود نه یا ده سال بیشتر سن نداشته و در دورة ابتدایی درس می خوانده است. به معلمش چیزی نمی گوید که پدرش شهید شده است و به خانه می رود اتفاقاً وقتی به خانه می رسد مادرش در خانه نبوده تکالیفش را می نویسد و می خواب در خواب پدرش را می بیند که به او می گوید کارنامه ات را بیاور تا برایت امضاء کنم. به پدرش می گوید چه کارنامه ای؟ پدرش می گوید: مگر نگفته اند که باید پدرت کارنامه ات را امضاء کند؟ پس برو کارنامه ات را بیاور. دختر می گوید بلند شدم و کارنامه ام را از داخل کیف برداشتم و با خودکار آبی به پدرم دادم او نیز کارنامه را گرفت و امضاء کرد و به من داد من هم دوباره آن را در کیفم گذاشتم. صبح که از خواب بیدار می شود یادش می آید که کارنامه را پدرش در خواب امضاء کرده است وقتی در کیفش را باز می کند متوجه می شود که بله درست است کارنامه اش امضاء شده است. خوشحال به مدرسه می رود و کارنامه را به معلمش داده و می گوید پدرم امضاء کرده است. معلمش که می داند پدر او روحانی بوده و شهید شده است می گوید تو که پدرت امضاء کرده. دختر موضوع را برای معلمش تعریف می کند. معلمش برای اینکه صحت امضاء را معلوم کند به پیش آیت ا... خزعلی که دوست شهید بوده است می رود و می گوید حاج آقا این امضاء را می شناسی؟ آیت ا... خزعلی نیز می گوید امضاء برای من آشناست و بعد از کمی فکر کردن میگوید این امضاء شهید خالقی است و وقتی تاریخ پای امضاء را می بیند و متعجب می شود و می فهمند که شهیدان همیشه زنده اند.
ثبت دیدگاه