شناسه: 201917

خبر شهادت

یک روز در وسط روستا نشسته بودیم که سیدی آمد و از کسانی که در آنجا نشسته بودند، اسم فرزندانشان را می پرسید و هرکدام که اسم ائمه داشت می گفت: خوب است، من هم اسم فرزندانم را گفتم. تا اینکه به اسم حسین رسید او دستهایش را به آسمان بلند کرد و چیزی با خود گفت. موقع ظهر برای نماز به مسجد روستا رفت. بعد از نماز از روستا بیرون رفت، بچه ها به دنبالش رفته بودند، مقداری که از روستا بیرون رفته بود از چشم بچه ها غیب شده بود و بچه ها دیگر او را ندیده بودند و مدتی بعد از آن قضیه گذشت حسین شهید شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه