شناسه: 201918

عشق به جهاد

یک شب آمد به خانه دیدم حسین به کفشهای خودش وررفته است و چوب و تخته در کنارش است. گفتم: حسین می خواهی چکار کنی؟ او گفت: می خواهم پاشنه کفشهایم چوب بزنم تا پاشنه بلند شود و قَدم، بزرگتر شود چون هربار که می روم بای اعزام به من می گویند قد تو کوتاه است. این دفعه با این کفشها که درست کرده ام دیگر مرا برنمی گردانند و به جبهه می روم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه