امر به معروف و نهي از منکر
راوی صغری ترابی همت آبادی: زمانیکه کوچک بودم یک روز من جلوی درب مغازه مان مشغول بازی بودم و برادرم علی در آن موقع در مغازه نبود و برای انجام کاری بیرون رفته بود . من همینطور که مشغول بازی بودم ، برادرم علی سریع به من نزدک شد و یک سیلی محکمی به صورتم زد که به داخل صحن حیاطمان پرت شدم . مادرم بلا فاصله آمد و مرا به داخل اتاق برد . مادرم وقتی نگاه کرد دید که مقداری زیر چشمم کبود و سیاه شده و صورتم هم سرخ است . بعد مادرم از برادرم علی پرسید : مادر جان چرا خواهرت را اینطورزدی ؟ علی گفت : بخاطر این زدم که دیگر با روسری و بدون چادر از خانه بیرون نرود و بازی نکند .
ثبت دیدگاه