شناسه: 202812

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا ترابی: هیجده روز از شهادت شهید ترابی می گذشت ، به همسرم گفتم : برویم خانه برادرتان خبری بگیریم . وقتی رفتیم متوجه شدم که جاریم حالش خوب نیست . گفتم: چه کار شده ای ؟ گفت: مثل اینکه بچه ام را سقط کرده ام و حالا می خواهم با همسایه به بیمارستان بروم.گفتم : من بیایم؟گفت: نه ، شما برو خانه نرگس و زهره نیز خانة همسایه می روند من ناراحت شدم . گفتم: چرا دو دختر را خانه بیگانه بگزاری ؟ هر دو را با خود می برم . جاریم گفت : برای شما سخت است چون اینها مدرسه می روند و صبح سرویس دنبالشان می آیدگفتم : عیبی ندارد صبحها همراه عمویشان به مدرسه می فرستم . جاریم گفت: خود می دانید ، بنابر این بچه ها را خانه آوردم . همان شب شهید را با همان اورکت که به شهادت رسیده بود خواب دیدم که از پله های خانه بالا آمد و گفت : دختر عمو ، دستت درد نکند که بچه ها را با خودت آوردی ، همسرم چه مشکلی داشت ؟ گفتم : مریض بود . همسایه ها او را به بیمارستان بردند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه