شناسه: 202845

ايثار و فداکاري

راوی صغری ترابی همت آبادی: یکی از دوستان برادرم حاج علی تُرابی نقل می کرد: چند روزی بود که غذایی و چیزی درست و حسابی نخورده ام و به خاطر اینکه یکسره در راهپیماییها شرکت می کردیم شدیداً خسته شده بودیم. حاج علی ترابی گفت: من می روم آن مقدار خوراکی را تهیه می کنم که باهم بخوریم. پس از چند ساعت که به خاطر ما برگشت دیدم علی ترابی بی حال آمد و در خانه ما افتاد. بعد از علی آقا پرسیدم که چرا اینقدر بی حال شده اید. گفت: پس از اینکه از خانه بیرون رفتیم که مقداری غذا و خوراکی تهیه کنم. در راه یک مجروحی را دیدم. به کمک چند نفر دیگر او را به بیمارستان امام رضا (ع) بردیم. در آنجا گفتند به خون احتیاج دارد و الان هم خون موجود نیست. من بلافاصله گفتم: من حاضرم خون بدهم. پس از اینکه چند روزی بود که غذا درست و حسابی نخورد بودم و استراحت کافی نداشتم از حال رفتم. پس از اینکه علی ترابی از حال رفت سریع او را پیش دکتر بردیم و برای ایشان داروهای تقویتی و استراحت کامل تجویز نمود. بعد به علی آقا گفتیم که دکتر توصیه کرده چون بدن شما ضعیف شده، احتیاج به تقویت و استراحت دارید. با توجه به این حرفهای علی آقا به کار و تلاش خودش ادامه می داد و به ما می گفت : اشکال ندارد. سر و جانم فدای امام، رهبر و پیشوایان. نمی دانید چقدر خوشحالم که انقلاب دارد شروع می شود. از خدا می خواهم که شهید شوم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه