خواب ورویای دیگران در مورد شهید
به روایت از معصومه رجبیون : پسرم علی مدت زیادی را مفقود الاثر بود و من خیلی ناراحت و غمگین بودم و همیشه میگفتم خدا مرگم دهد مادر جان تو کجا هستی و چه بلایی سرت آمده ؟ یک شب خواب دیدم دو نفر آمدند منزلمان یکی سید بسیار جلیل القدری بود و دیگری فرزندم علی بود بعد آن سید رو به من کرد و گفت : بیا مادر علی آقا از بس شما گفتید یا اباالفضل من علی را از شما می خواهم علی ات را آورده ام صحیح و سالم به محض اینکه علی را دیدم سرم را به سینه اش و این طرف و آن طرف بدنش کشیدم ببینم سالم است یک مرتبه علی گفت مادر گریه نکن و از این به بعد ناراحت نباش من سالم و خوب هستم تا می خواستم سوال بعدی را بپرسم دیدم نیست و از خواب بیدار شدم .
ثبت دیدگاه