خاطرات سیاسی
به روایت از حسین دهدار : « اوایل انقلاب که ما در شهرک غازی در یکی از خانه های سازمانی سکونت داشتیم . همیشه باهم به راهپیمائی می رفتیم . آقای ایّوبی بیشتر در راهپیمائی تهران شرکت می کرد و برای مردم آذوقه می برد . زیرا آن موقع اجارة بردن نفت یا نان و موّاد غذایی را به تهران که بیشتر راهپیمایی ها از آنجا آغاز می شد، نمی دادند . به همین خاطر نفت خود و نفت بعضی از مردم را می گرفت و با مقداری نان به طوری که کسی نفهمد ، تهران می برد و بین مردم تقسیم می کرد . گاهی اوقات با یکی از همکارانش به نام رحیم چند گونی آرد می خریدند و به روستاهای نزدیک تهران می بردند تا آنها نان درست کنند و بین مردم تقسیم کنند تا مردم از گرسنگی نمیرند . - یک روز به من گفت : در یکی از روزها که در تهران بودم یک خانواده به من گفتند ما تعداد 7 بچّه داریم که آنان 4 روز است نان نخورده اند - ما در شهرک از بین خانواده ها ملحفة تمیز ، موّاد ضدّعفونی کننده ، پنبه و ... جمع آوری می کردیم و به ایشان می دادیم . تا برای زخمی ها و افراد تظاهرات کننده ببرند و ایشان هم دور از چشم مأمورین آنها را به مردم می رساندند . در همین بین هر کجا که ضدّ انقلاب زیاد بود ، ما از طرف شهرک غازی دور هم گرد می آمدیم و همراه با امام جماعت شهرک می رفتیم در همان مکان به خواندن نماز و گوش دادن به خطبه های امام جماعت مشغول می شدیم . در یکی از همین روزها بود که ایشان آمد و گفت قرار است فردا ما را بزنند . ( همین جماعتی که در مقابل ضدّ انقلابی ها نماز می خواندیم ) . ما آن موقع 3 بچّه داشتیم که دوتای آنها که بزرگ بودند - 3 الی 4 ساله - و دیگری کوچک بود و دائمأ بغلم بود آن روز بجّه هایم را بجز بچّة کوچکم در خانه گذاشتم و در را بر روی آنها قفل کردم و بچّة کوچکم را بغل کردم و مانند دیگران آمادة حرکت شدم و چون امکان کتک خوردن و زدن بود یک نیسان پر از چوب و چماق کردیم که اگر درگیری پیش آمد با چوب و چماق از خودمان دفاع کنیم . وقتی آنها دیدند ما آمادگی کامل داریم به طرفمان نیامدند . در صفهایمان خواهرها در وسط و برادرها بصورت زنجیر دستها را گرفته و حلقه بر گرد خواهرها درست کرده بودند . به خاطر اینکه اگر اتّفاقی بیفتد اوّل برادرها و بعد خواهرها . بعد هم که راهپیمائی تمام شد و نماز جماعت را بر پا کردیم و غائله بدون زد و خورد پایان یافت . »
ثبت دیدگاه