شناسه: 204644

همت در رفع مشکلات دیگران

به روایت ازخلیل جهاندوست : یک روز به اتفاق حسن آقا برای تماس تلفنی با خانواده به مخابرات رفته بودیم. انتظار می کشیدیم تا از بلندگو اسمهایمان را صدا بزنند و برای تماس تلفنی به داخل باجه برویم. چند دقیقه ای گذشت اسم من را از پشت بلندگو خواندند و به باجه ی مورد نظر رفتم و مشغول صحبت کردن با خانواده ام شدم. وقتی صحبتم تمام شد، از باجه که بیرون آمدم هر چه اطراف را نگاه کردم، حسن آقا را ندیدم. یک دفعه متوجه شدم از بلندگو ایشان را صدا می زنند، تا برای تماس تلفنی به باجه ای ـ که برای ایشان تعیین شده بروند. من دو مرتبه اطراف را نگاه کردم وقتی کاملاً مطمئن شدم از ایشان خبری نیست خودم رفتم تلفن را جواب دادم و گفتم: حسن آقا تا چند دقیقه ی پیش همین جا بود ولی خوب الان هر چه نگاه کردم، نتوانستم ایشان را پیدا کنم، وقتی آمدند می گویم با شما تماس بگیرند. حدود یک ساعت داخل مخابرات منتظر حسن آقا نشستم، وقتی برگشت از او پرسیدم کجا بودی ؟ گفت: سرم درد می کرد، رفتم از داروخانه یک قرص مسکن بگیرم. من گفتم: راستش را بگو شما نرفتی قرص بگیری. به دلیل پافشاری زیاد من روی این مسأله که کجا رفته بود، حسن آقا به من گفت: خانواده ای در مخابرات بود که مشکلی داشت، من رفتم به منزل آنها تا مشکلشان را حل کنم. البته حسن آقا مشکل آن خانواده را برای من گفت، ولی خوب این را هم گفت: اگر بفهمم این موضوع را به کسی گفته ای یا بعد از شهادت من به کسی بگویی از تو راضی نیستم، ولی خوب من در مورد مشکل آن خانواده فقط این را می توانم بگویم که حسن آقا کمک بزرگی به آنها کرد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه