آخرین وداع با خانواده
به روایت از طیبه نجاتیان : بار آخری که حسن آقا به مرخصی آمده بود 15 روزی در مشهد بودند . این بار که به مرخصی آمده بودند اخلاقشان خیلی عوض شده بود ما تازه به خانه ی جدیدمان اسباب کشی کرده بودیم ایشان یک دفعه تصمیم گرفتند که باید همراه بچه ها به خانه مادرم برویم به حسن آقا گفتم : بچه ها زیاد هستند پدرومادرم سن وسالی ازشان گذشته و حوصله سر و کله زدن با بچه ها را ندارند جایمان نیز خیلی تنگ است ولی هر چه اصرار کردم فایده ای نداشت بالاخره یک روز صبح ماشین گرفتند ووسایل را به خانه ی مادرم انتقال دادند ، مادرم خیلی تعجب کردند که چرا حسن آقا اینقدر اخلاقشان تغییر کرده بود ایشان این دفعه هم وقتی می خواست برود گفت : من برنمی گردم و شهید می شوم من هم چون زیاد به حرفهای حسن آقا در مورد شهادت عادت کرده بودم به او گفتم : نه مطمئن باش این دفعه هم برمی گردی شما می روید بچه های مردم را می کشید و خودتان می آیید ولی ایشان گفتند: این دفعه فرق می کند به هر حال وقتی ما خانه ی مادرم مستقر شدیم و ایشان از طرف ماخاطرشان جمع شد به جبهه رفتند بعد از عملیات کربلای 4 بود که تلفنی با یکدیگر صحبت کردیم. معمولاً حسن آقا بعد از عملیات برای اینکه من دلواپس نشوم هر طور بود تماس می گرفتند تا من را از نگرانی بیرون آورند . اما بعد از عملیات کربلای 5 دیگر از ایشان خبری نشد چهار پنج روزی گذشت من خیلی ناراحت بودم هیچ خبری از حسن آقا نداشتم دائماً در فکر و خیال بودم با خودم می گفتم ممکن است چه اتفاقی برای ایشان افتاده باشد بالاخره متوجه زمزمه هایی درمورد مجروحیت و شهادت حسن آقا بین اقوام و دوستان شدم . من فهمیده بودم که ایشان شهید شده است . ولی خوب باز هم نمی توانستم باور کنم از هرکس می پرسیدم چه شده اظهار بی اطلاعی می کرد به همین خاطر گفتم : من خودم چند سالی است که خبر شهادت شهدا را به خانواده هایشان می دهم به من دروغ نگویید من خیلی وقت است که منتظر این خبر هستم و این شد که آنها به من گفتند : حسن آقا را به معراج شهدا آورده اند و من هم برای دیدن ایشان به آنجا رفتم .
ثبت دیدگاه