شناسه: 204658

بدون عنوان

به روایت از جواد بهشتی : ما در اهواز در پادگان شهید برونسی مستقر بودیم ساعت 9 صبح بود که حسن آقا از من خواستند آماده شوم تا به اتفاق هم برای بازدید به یکی از گروهانهای مستقر درخط برویم. تا از نزدیک با برادرهای بسیجی صحبت کنیم. واز مشکلات آنها مطلع شویم . مقداری از مسیر ماشین رو بود ولی بقیه راه را باید پیاده از لابه لای نیزارها می رفتیم. درصد رطوبت هوا بالاو هوا خیلی گرم بود به طوری که نفس آدم می گرفت. وقتی به آنجا رسیدیم حسن آقا با تک تک بچه ها صحبت کرد و مشکلات و کمبودهای آنها را جویا شد و به من می گفت : تمام آنها را یادداشت کنم. یکی از مشکلاتی که زیاد به آن اشاره می شد لباس بود در آن منطقه به دلیل رطوبت هوا لباس ها زود می پوسید و پاره می شد . حدود 3-4 ساعت با برادرهای بسیجی صحبت کردو مشکلات و کمبودها را جویا شد و من هم یک به یک می نوشتم ما وقتی برگشتیم فکر نمی کردم ایشان بخواهد به همین زودی به مشکلات و خواسته های آنها رسیدگی کند ولی ایشان بعد از دو روز مقدارزیادی لباس و وسایل ومایحتاج مورد نیاز بچه ها را از لشگر گرفت و به خط فرستاد .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه