ایثار و فداکاری
به روایت از جوتد بهشتی : ما در پادگان شهید برونسی اهواز مستقر بودیم آنجا شبها سرد و روزها گرم بود . نزدیک عملیات کربلای 4 بود یک شب همراه تعدادی از برادرها جهت استراحت به چادر پرسنلی رفته بودیم . همه خواب بودیم نیمه های شب یک لحظه احساس کردم کسی وارد چادر شد زیاد توجه نکردم چون آنجا معمولاً تا صبح بچه ها مشغول بودند . در همین حین متوجه شدم کسی وارد چادر شده چند پتو دستش است و دارد به سمت من می آید وقتی کمی که نزدیکتر شد دیدم حسن آقاست به آرامی بالای سرتک تک ما آمد و پتوها را طوری روی ما انداخت که سرما نخوریم و از خواب بیدار نشویم . خودشان همانجا بدون پتو دراز کشیدند و قتی من این صحنه را دیدم ، دیگر نتوانستم بخوابم و در فکر فرو رفتم و از این همه گذشت وایثار یک فرمانده متاثر شدم .
ثبت دیدگاه