خواب و رویای دیگران در مورد شهید
به روایت از فاطمه صادقی : یک شب قبل از اینکه همسرم محمد حسین به جبهه برود در خواب دیدم داخل مسجد جامع هستم و پشت میکروفن می گویم: افتخار می کنم که همسر یک شهید هستم وقتی صبح شد و از خواب بیدار شدم خوابم را برای محمد حسین تعریف کردم. که ایشان شروع به خندیدن کرد. گفتم: برای چه می خندید؟ گفت: من و شهادت؟ شهید شدن لیاقت می خواهد. ساکش را آماده کردم تا به جبهه برود و تا راه آهن با ایشان رفتم ولی بلیط گیرشان نیامد و برگشتیم. ایشان خیلی ناراحت بود که نتوانست به جبهه برود و شب دوباره خواب شب قبل را دیدم و صبح برای ایشان تعریف کردم و جوابم را مثل روز قبل داد و بعد از ظهر به راه آهن رفتیم و باز هم بلیط قطار نتوانست بگیرد و روز سومی که به ایستگاه راه آهن رفتیم توانست بلیط بگیرد وخیلی خوشحال شد و بعد از اینکه خداحافظی کردیم و پدرم گفته بود که دفعه ی آخری است که به جبهه می رود و دیگر بر نمی گردد و برای همسر و فرزندانم پدری کن. پدرم به ما گفت: اولین باری بود که ایشان با من اینطوری صحبت کرد.
ثبت دیدگاه