شناسه: 204950

غسل شهادت

«آخرین مرحله ای که به مرخصی آمده بود به من گفت مامان جان یک خواهشی از شما دارم گفتم : بگو ، گفت : اوّل شما قول بدهید که این خواهش مرا رد نمی کنید . بعداً من بگویم، گفتم: بگو. گفت: نه شما قول بدهید . گفتم : نه شاید یک ضرر داشته باشد . گفت : نه به منفعت شماست . بعد گفتم : بگو ، گفت : قول دادید ، گفتم : بله قول دادم . بعد گفت: مامان جان دعا کن که من که عمودی می روم ، افقی برگردم . گفتم که پسرم ببین آدم باید خدمت کند. از بین بچّه هایم فقط مهدی به من مامان می گفت . بقیّه مادر می گفتند. گفت: نه من می خواهم شهید شوم . خون شهید ، درخت اسلام را آبیاری می کند پس قول دادید به قولتان عمل کنید . من هم در جواب گفتم: مادر هرچه دوست داری خدا حوائج تو را برآورده کند . بعد گفت: خدایا شکرت الحمدالله ربّ العالمین که این مادر حرف من را قبول کرد. خدایا خودت دیگر می دانی که من آرزویم چیست . موقعی هم که خداحافظی می کرد ، معلوم بود که خداحافظی آخرش است.»

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه