خاطرات سیاسی
به روایت از بی بی طیبه تندرویی : به خاطر دارم یک روز همسرم آقای امتحانی برای تشییع جنازه ی آقای کافی خود را آماده کرده بود گفتم چیه قرار است جایی بروی؟ گفت: می خواهم برای شرکت در تشییع جنازه بروم. بعد از آن که از تشییع جنازه برگشتن دیدم دست ها و سرشان خونی است گفتم چی شده؟ گفتند: چیزی نشده در مراسم بودیم و زمانی که ما شعار می دادیم مامورین شاه آمدند و به درگیری انجامید که یکی از مامورین شاه با چوب و چماق مرا زدند و این شد که سر و صورت و لباس هایم خونی شده است.
ثبت دیدگاه