خاطرات سیاسی
فرزند عزیز شهیدم محمد رضا در دوران انقلاب و تظاهرات با این که سن و سال کمى داشت اما در حد خودش در جریانات انقلاب شرکت مىکرد یک روز دیدم هراسان خودش را به داخل منزل انداخت و ذلت داخل خانه مخفى شد یکدفعه دیدم یک ژاندار یا همان مأمور شاه دم درب حیاط حاضر شد و در تعقیب محمد رضا بود از من پرسید این بچه کجا رفت گفتم کدام بچه گفت من او را تعقیب مىکردم چون او اخلال گر است و تا همین دم درب منزل شما او را دیدم گفتم: من بچهاى ندیدم شاید در منازل دیگر رفته بالاخره ژاندار رفت و او را پیدا نکرد.
ثبت دیدگاه