شناسه: 205991

عشق به جهاد

زمانى که برادرم محمد در مناطق عملیاتى بود شایعه شده بود که بزودى عملیات بزرگى را رزمندگان اسلام بر پا خواهند کرد مادرم نگران حال محمد بود چون او کم سن و سال هم بود و مى‏گفت: او نمى‏تواند از خودش دفاع کند بعد چون دائى ام نظامى بود و در منطقه اهواز خدمت مى‏کرد مادرم به دائى ام زنگ زد که به شکلى و یک طورى محمد از جبهه منصرف کند و به کاشمر برگرداند بعد دائى ام هم پیش خودش نقشه‏اى طرح کرده بود و به پیش محمد رفته بود و گفته بود دائى بزرگ تصادف کرده و در تهران بستریاست و کسى نیست که از او مراقبت کند شما رو و مدتى از او پرستارى کن و ترتیب مرخصى اش را داده بود و تا راه آهن اهواز آورده بودش و او را سوار قطار کرده بود امام محمد که دست بردار از جبهه و جنگ نبود و عاشق جبهه به ویژه شرکت در عملیات بود از درب دیگر قطار پیاده و مجدداً به یگان خدمتى اش مراجعه کرده بعد مجدداً دایى ام رفته بود به محمد گفته بود چرا نرفتى گفته بود که من باید در عملیات حتماً شرکت کنم اگر امروز برگشتم که مى‏روم و اگر شهید شدم که دیگر هیچ.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه