دقت در وقت نماز
راوی محمد رضا نسا دوخت: یک روز به همراه دوستم حسین آدینه به صحرا رفتیم و با همدیگر مشغول کار شدیم هنگام اذان ظهر شد و من می خواستم نهارمان را بیاورم و با همدیگر بخوریم ولی ایشان به من گفت محمدجان چند دقیقه صبر کن تا نمازمان را بخوانیم بعد از آن نهار می خوریم. دو تایی رفتیم وضو گرفتیم و یک زیرانداز پهن کردیم و روی آن خواستیم نماز بخوانیم که من مهر نداشتیم یک سنگی پیدا کردم و روی آن نماز خواندم دیدم ایشان جانمازش را از داخل جیبش بیرون آورد و روی آن نماز خواند بعد از نماز خواندن به ایشان گفتم. همیشه شما مهر و جانمازتان همراهتان هست؟ گفت بله من همیشه این مهر و جانماز را به همراه دارم و یک لحظه هم آن را از خودم دور نمی کنم.
ثبت دیدگاه