خواب و روياي شهادت
راوی کسری شیبانی: قبل از شهادت شهید عباس یوسفی شبی خواب دیدم که وی مثل یک کبوتر سفید تری حیاط آمد و به من گفت : « کبری ، بیا این بالهایم را بگیر می خواهم تو را جایی ببرم » من بالهایش را گرفتم و مرا بالا برد به سوی آسمان آنقدر بالا رفتیم که دیگر از پائین چیزی دیده نمی شود بعد روی یک ساختمان بلند فرود آمدیم و گفت کبری سرت را پایین بگیر و نگاه کن پایین را نمی دیدم ، فقط یک ذره سبزی دیده می شد ، گفتم : از این بالا که نمی توانم ببینم، پایین می افتم . گفت : (نمی افتی، مواظبت هستم !) گفتم : ما را پایین تر ببر ! بعد بالهایش را داد تا بگیرم و پایین رفتم در پایین یک کاریز آب بود که به اندازه ای زلال بود که ریگهای ته آن برق می زد . یک درخت خیلی زیبا و سر سبز کنار جوی آب بود . مرا کنار جوی آب گذاشت و گفت : پائین آوردمت . پس خوب نگاه کن ! گفتم : دستت درد نکند حالا چطوری می خواهیم از اینجا برویم ؟! گفت : " خوب تماشا کن بعد می برمت " . پسر خاله شهید عباس که نامش کربلائی ابراهیم است نیز آنجا آمد . اطرافم را نگاه کردم و دیدم که یک پله شیشه ای وجود دارد که بر آسمان می رود و می درخشد . عباس به من گفت : من می خواهم به آنطرف بروم کاری نداری ؟! گفتم سؤالی دارم ! گفت : بپرس ! گفتم : خوشا بحال کسی که کنار این نهر آب و زیر این درخت استراحت می کند آن شخص کیست ؟! گفت : " نمی دانی زن ؟! " آن شخص امیر المومنین ( ع ) است ! در همین گفتگو بودم که دیدم از پله ها عباس بالا رفت . گفتم : عباس نرو ، بیا مرا ببر ! شهید گفت : " خودت می روی ! "
ثبت دیدگاه