اخلاص عمل
راوی فاطمه ملایی: همة بچه هایش را همیشه عزیز می داشت . و در دامنش قرار می داد . روی زانویش می نشاند . همیشه می گفت : فدات شوم . شب قبل از رفتنش به جبهه ، دخترش مریض شد و تب کرد.به پسر دیگرم گفتم : احمد جان بلند شو این بچخ را به دکتر ببریم . وقتی که می خواستیم از در بیرون برویم ، چشم شهید به من و بچه اش افتاد و یک مرتبه گفت : چی شده مادر جان ؟ گفتم نگاه کن مادر دخترت تب کرده و می سوزد . یک دفعه دیدم که بچه را از دستم قاپید و گفت : فدات شوم آقا جان چی شده ؟/ پس از اینکه از دکتر آمدیم به عباس گفتم : پسر جان ، کمتر به جبهه برو ، تو یک دختر بچه چهار ساله داری و هی می گویی فدات شوم دخترم . ، پس من مادر چه دل دارم که تو را به این سن وسال و قامت رساندم. شهید گفت : مادر جان ، واقعا" شایسته و انقلابی هستی . فرزند خیلی عزیز است . اما ایمان عزیز تراست . به ایمانم قسم ، برای ایمانم می روم .به جان همین دختر برای ایمانم می روم.
ثبت دیدگاه