شناسه: 207359

عشق به جهاد

راوی قربانعلی ایزانلو : در حین آموزشی که در تهران می دیدیم، یک روز قرار شد بچه ها را ببرند آموزش شنا به سد لتیان همین طور که آقای یزدانی داشت لباسهایش را در می آورد دیدم یک پای ایشان باریک وضعیف است یک مقداری هم پایش را می کشید آنجا چیزی نگفتیم وقتی به پادگان برگشتیم وتوی اتاق نشستیم با ایشان خصوصی صحبت کردیم وگفتیم آقای یزدانی این پا چرا این جوری شده ایشان فرمودند من قبل از جنگ کلا ً فلج بودم از ناحیه کمر به پایین حتی توان بیرون از خانه ورفتن به دستشویی را نداشتم که پدرم مرا بغل می کرد و می برد خیلی ناراحت بودم از این که جنگ شروع شده ومن توان حضور در جبهه را ندارم که بروم وبا دشمن بجنگم یک شب همین طوری که داشتم رادیو گوش می دادم صدای مارش جنگ ورزمنده ها به گوشم رسید من دراز کشیده لای پتو بودم با خودم گفتم خدایا چی می شود که من سالم بشوم وبروم جنگ مگر من از دیگران چه کم دارم عاجزانه از تو می خواهم که مرا شفا بدهی که من بتوانم در جبهه حضور پیدا کنم نصف شب بود که همین طور با خودم زمزمه داشتم وبا خدا عهد کردم که اگر شفا پیدا کنم تا پایان جنگ در جبهه باشم وبا دشمنان اسلام بجنگم آن شب بی نهایت منقلب شدم، اشکم سرازیر شد با حالت گریه وزاری خوابم برد در عالم خواب دیدم سیدی آمد بالای سر من وبه نام مرا صدا زد گفت:سید بلند شو حالت خوبه وقت نماز است. گفتم: آقا من نمی توانم راه بروم تا به خود آمدم دیدم سیدی در کار نیست شروع کردم به گریه کردن خودم رفتم دستشویی وضو گرفتم ونماز خواندم رفتم بخوابم پدر ومادرم بلند شدند پدرم گفت :بلند شو دستشویی برویم ونماز بخوان. گفتم: من نماز خواندم تا این را گفتم اینها یک دفعه تعجب کردند. گفتند: چطوری، گفتم: من چنین چیزی نیت کردم خدا شفایم داده فردا می خواهم اعزام به جبهه شوم. بعد به ایشان گفتم بهتر است این موضوع را در میدان صبحگاه برای بچه ها تعریف کنی بخاطر این که عقیده بچه ها قوی تر شود من موضوع شفا یافتن ایشان را با فرمانده گردان در میان گذاشتم که آقای سید نورالله می خواهد یک صحبتی درباره شفایی که دیده در میدان صبحگاه برای بچه ها داشته باشد ایشان هم موافقت کردند وسید آماده شد که فردا در میدان صبحگاه چند دقیقه ای صحبت کند ایشان رفتند در جایگاه میدان صبحگاه ویک، ده دقیقه ای صحبت کردند همه ی بچه های حاضر در میدان شروع به گریه کردند در پایان هم گفت من الان هیچ احساس خستگی ودردی ندارم هر کس دوست دارد می تواند با من کوه بیاید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه