شناسه: 208282

اطاعت از فرماندهي

راوی امان الله برازنده : به خاطر دارم من به همراه دوستم حسن در یک جا خدمت می کردیم و روز جمعه بود فرمانده به همه اجازه یک مرخصی 4 ساعته داد. همه ی بچه بیرون رفتند. یکی از بچه ها آمد و گفت: یک نفر داخل آسایشگاه روی تخت دراز کشیده و هر چه او را صدا می زنم کسی درب را باز نمی کند. وقتی آمدم جلوی درب آسایشگاه و داخل را نگاه کردم. دیدم همرزمم حسن نظامی بود. درب را باز کردم و داخل رفتم. به ایشان گفتم: چرا دراز کشیدی مگر تو مرخصی نداری؟ گفت: نه آقای پشقدم به من گفته برو روی تختت دراز بکش. من هم دستور او را اجرا کردم و هر موقع که خود ایشان گفتند که بلند شو تو هم با بچه ها به مرخصی برو من هم از روی تختم بلند می شوم الان هم همین جا می نشینم تا خود آقا پشتقدم اجازه رفتن بدهد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه