خاطرات جنگي
راوی علی موحدی : در فکه با هم شناسایی رفتیم ، بعد خیلی رفتیم جلو، پل یبیس به آنها می گفتند : آنجا نزدیک عراقیها بود . خیلی جای حساسی بود و مسافت خیلی زیادی را که ما شناسایی می رفتیم ، و داخل شیبی بود عراقیها هم روی ارتفاع بودند قشنگ دید داشتند . منتهی ما داخل کناره یک نهر خشکی رفتیم که دیده نشویم خیلی جای حساسی بود آن جلو رسیده بودیم ، نمی دانم حالا هر چه فکر می کنم ، یادم نمی آید روی چه چیزی ما با شهید میرزائی بحثمان شد . دقیق یادم نمی آید ، روی چه چیزی بود حالا روی متراژ فاصله بود . می نشستیم با هم صحبت می کردیم . می گفتیم اینجا فاصله اش این قدر هست یا از اینجا می شود بروی ، از اینجا می شود بروی ، از آنجا نمی شود ، بروی . اینطور بحث می کردیم . ایشان می گفت: اینطوری من می گفتم: نه اینطوری . خلاصه بحثمان شد، یکدفعه گفت: که من گفتم: نه تو هر چه هم بگویی من قبول نمی کنم . گفت: اگر بحث کنی ، بلند می شوم و یک رگبار هوایی می زنم. یعنی اینقدر من سابقه ایشان را داشتم که هیچ بعید نبود که آنجا بلند شود . آنجا از این کارها یک رگبار هوایی بزند. گفتم: خیلی خوب تو راست می گویی ، ولش کن دیگر همان جلوی جلو که رسیدیم یعنی نقطه ای که از آنجا جلوتر نمی شد برویم. نزدیک عراقیها مثلاً اینطور . باز یک وقت دیگر با هم قبل از عملیات والفجر 3 شناسایی می رفتیم یک جایی طرف کانی سخت جلو رفتیم داخل یالی . نزدیک غروب بود می خواستیم طرف شهر برویم . نزدیکیهای غروب جلو می رفتیم. وقتی تاریک می شود . از نزدیک عراقیها دید ندارند. در همین حین که داخل یال می رفتیم . رسیدیم داخل یک شکافی از داخل آن شکاف باید پایین می رفتیم 7-6 تا آهو بودند . آمدند از جلوی ما آنها هم مثل اینکه قدرت خدا می دانستند ما اینجا دست بسته هستیم و کاری نمی توانیم بکنیم. قدم زنان رژه رفتند ، شهید میرزائی دوید دنبال اینها و می خواست تیراندازی کند . هر چه به او می گفتم : ول کن بابا، او می گفت: یکی می زنیم می کشیم و در برگشت بر می داریم و آن را می بریم. من گفتم: بابا اینجا جای تیراندازی نیست، اگر تیراندازی کنی لو می رویم خلاصه با هزار حرف و بحث قانعش کردم . گفتم: نکن دست بردار دیگر جلو رفتیم یک اخلاق و روحیات اینجوری خیلی داشت.
ثبت دیدگاه