شناسه: 208859

گذشت و اغماض

راوی مرتضی حسن زاده : یک روز می خواسته سوار هواپیما بشود، که حالا من آنجا نبودم بچه ها می گفتند که خیلی معطل شده بودند شهید عصبانی شده بود و حوصله اش سر آمده بود آن موقع می آمدند و یک لیستی می نوشتند بعد می رفتند داخل فرودگاه ، خیلی زمان می برد از صبح ساعت 8 که می رفتی هواپیما ساعت 12 حرکت می کرد ، آن جایی که ترمینال بود یا محلّ تجمّع نیروها بود ، تا جائیکه هواپیما ایستاده بود 50 متر فاصله بیشتر نبود ولی از آن مسیری که می خواستی سوار بشوی شاید حدود 300 تا 400 متر راه بود باید یک دور نیم دایره می زدی تا به محل هواپیما می رسیدی یک ماشینی هم می آوردند بچه ها را سوار می کردند می بردند . شهید گفته بود ولش کن بابا این هوا پیما که 50 متری است ، من از روی همین سیم خار دارها آن طرف می روم و سوار هواپیما می شوم و آمده بود و از روی سیم خار دار ها رد شده بود ، بعد یکی از آن نیرو هوائی ها آمده بود . باز سعة صدرش هم خیلی خوب بود با این که آدم تندی بود ولی سعة صدرش هم خوب بود و گفته بود چرا از اینجا رفتی؟ گفته بود حالا رد شدم دوست داشتم آن بندة خدا یک سیلی به صورتش زده بود ، آنجا شهید واقعاً سعة صدر به خرج داده بود بچه ها آمده بودند آن بندة خدا را بگیرند و بزنند ، گفته بود ، نه این بندة خدا وظیفه اش را انجام داده، کار خلافی نکرده که بخواهد تنبیه بشود . من از روی سیم خار دار رد شدم و تا اینجا هم گذشت کرده بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه