زيرکي و هوشمندي
راوی مرتضی حسن زاده : یک روز کاروانی از کسبه و تجار به مقر تخریب آمده بودند. شهید دور این مقر و چادر ها را انفجارات کار گذاشته بود و به بچه ها هم دستور داده بودند ، رفته بودند یک تپه ای که شیب ملایمی داشت آنجا یک چند توپ سیم خاردار انداخته بودند بعد پشت سیم خاردارها را هم قرصهای شبنما گذاشته بودند که در شب به حالت نور چراغ بود. از دور که نگاه می کردی، فکر می کردی آنجا ماشین ایستاده یا چراغی سوسو می زند. شهید به افراد کاروان گفته بود اینجا مورد حمله دشمن قرار گرفته و دشمن به اینجا حمله کرده است بعد از انفجارات و رگبارها بچه ها یک حالت رزم شبانه ایجاد کرده بودند بعد اینها را که جمع کرده بودند، گفته بودند این مقرها مورد هجوم قرار گرفته و عراقیها احتمال دارد ، بیایند شما را اسیر کنند. شما بروید خودتان را به آن چراغهایی که آنجا هست برسانید که از دسترس دشمن در امان بمانید، این بنده های خدا از همه جا بی خبر رفته بودند و به سرعت دویده بودند و خودشان را به این سیم خاردارها زده بودند ، و شلوارهایشان پاره شده بود ، بلوزهایشان پاره شده بود، بعضی کفشهایشان را جا گذاشته بودند، این وضعیت صبح دیدنی بود.
ثبت دیدگاه