شناسه: 208900

خواب و روياي شهادت

راوی علی اسکندرفر : قبل ازعملیاتی که غلام محمد در آن به شهادت رسید به همراه چندتن از بچه های روستا و دوستان و همرزمان به روی یکی از پله های قرار گاه گردان مان در منطقه عملیاتی سایت 4 چهار نشسته بودیم و به غروب آفتاب نگاه می کردیم و حالت غریبی داشتیم در همان حال از عملیات صحبت می کردیم و از شوخی به همدیگر می گفتیم که چه کسی مجروح و چه کسی شهید خواهد شد در حالی که غلام محمد میرزایی پشت به پشت به من تکیه زده بود ساکت نشسته بود یکدفعه شروع به گریه کرد و ماهر چه سوال کردیم که علتش چیست جوابی نداد و آن شب را تا صبح نخوابید و در حسینیه ی گردان مشغول راز و نیاز با خدای خویش بود صبح روز بعد دوباره از او سوال کردیم و او در جواب من گفت : هنگامی که بر روی پله ها نشسته بودیم و به تو تکیه داده بودم خوابم برد و در عالم خواب دیدم که یک سید بزرگواری به نزد من آمد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت تو به آرزویت که شهادت است خواهی رسید سپس رفت و من به همین خاطر گریه می کردم اتفاقا خواب او به حقیقت پیوست و او در همان عملیات اولی که شرکت کرد شهید شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه