عشق به جهاد
راوی حسین مهدی آبادی: روزیکه من به عنوان بسیجی عازم به آموزش جهت رفتن به جبهه بودم و در پادگان بسیج نخریسی بودم که مجید همراه ما بدون معرفی نامه آمد . برادری بنام یعقوبی بود که مسئول اعزام نیروی آنجا بود . بعد از اینکه اسامی خوانده شد و بچه ها سوار ماشین شدند که به پادگانهای آموزشی برویم ایشان و دو سه نفر دیگر فاقد برگه معرفی نامه بودند . مجید برادی یعقوبی را طوری گرفته بود و اشک می ریخت که من را ببرید . آقای یعقوبی نه نمی شود . باید بروی پرونده تشکیل بدهی و معرفی نامه بیاوری و هم اینکه جثه ات کوچک است ولی خیلی فعالیت کرد و نشد . و وقتی ما سوار اتوبوس شدیم تا راه بیفتیم دیدم که مجید سوار اتوبوس شد. من به عنوان برادر بزرگتر به ایشان گفتم : که آقای جان آمدن شما فایده ای ندارد . به هر حال آنجا معرفی نامه می خواهند. . ولی ایشان همراه ما به تربت جام که محل آموزش بود و با اصرار فراوان یک شب رو آنجا ماند. و فردا که بر اساس معرفی نامه ها ، گروهبندی کی کردند. ایشان نتوانست بیاید . ولی به من گفت : که من می روم آموزش ، مطمئن باش. همین طور هم شد و وقتی من به مشهد آمدم فهمیدم که ایشان به بجنورد رفته برای آموزش و بعدش هم که در کردستان به درجه رفیع شهادت رسید.
ثبت دیدگاه