شناسه: 209105

خاطرات ورزشي

راوی اصغر معجونی: یادم هست که من و عباس و پسر عمه ام رفتیم به کوههای خلج برای اینکه آموزش ببینم. برادرم عباس که یک مقداری سر حال و فربه بود همه می گفتند عباس خیلی غذا می خورد و نمی تواند از کوه بالا برود، بچه ها در این رابطه خیلی اذیتش می کردند . اما در کارش مصمم و استوار بود. بچه ها می گفتند : این بار که عباس اذیت شده دیگر نمی آید . اما هنگام رفتن از ما جلوتر بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه