تعاون و همکاري
یک بار مىخواستم از روستایمان به شهر بیایم اما ماشین رفته بود و من با دو فرزندم که کوچک بودند آنجا مانده بودم. اتفاقاً آقاى مهاجرانى و همسرش هم از ماشین جا مانده بودند و ما همگى منتظر ماشینى بودیم که اگر به شهر برود سوار شویم. ناگهان ماشینى از ماشینهاى سپاه پیدا شد. او و همسرش، ساک و یکى از فرزندانم را گرفتند و با هم به شهر آمدیم و مرا به خانه رساندند. این شهید چند شب بعد با برادرش شیخ حسن مهاجرانى که برادر روحانیش بود و على مهاجرانى به حانه ما آمدند و براى شام ماندند. آن شب، شبى غیر از شبهاى دیگر بود و این شهید همواره کلامش از اسلام و جهاد در راه خدا بود. پسر بچه کوچکى داشتم او را روى زانوهایش نشانده و از وى سوالهایى درباره اصول دین، فروع دین و از امامان و نماز مىپرسید و بعنوان جایزه و یادگارى و تشویق بیشتر به اسلام، کتابى بنام »سرودهاى انقلابى« به وى داد.
ثبت دیدگاه