شناسه: 209831

خواب و روياي ديگران درمورد شهيد

راوی زهرا مصطفائی: من دقیقاً به یاد دارم که علیرضا در آخرین مرحلهخ ای که به مرخصی آمده بود، زمانیکه می خواست به جبهه برود قرآن جیبی کوچکی را که داشت به عنوان یادگاری به من داد، که من هم پس از شهادت ایشان در ایم ماه مبارک رمضان تصمیم گر فتم که این قرآن علیرضا را به یاد ایشان و برای ایشان دوره کنم. من شروع کردم به دور کردن قرآن و آخرین سوره های این قرآن را که می خواستم بخوانم و قرآن را ختم کنم را در بهشت رضا(ع) و در کنار مزار علیرضا خواندم و قرآن را ختم کردم. که اتفاقاً همان شب زمانیکه به منزل رفتم و خوابیدم در عالم رؤیا علیرضا را دیدم که در یک باغ بزرگ و پر از گلی است. به علیرضا گفتم که: به به، عجب جای خوبی داری. چطوری به اینجا آمده ای و آیا این باغ پر از گل نتعلق به خودت است؟ علیرضا هم گفت: بله این باغ را تو برای من فرستاده ای.علیرضا به من گفت :آیا تو هم اینچنین باغی را می خواهی؟ من هم به ایشان گفتم که : چه کسی از اینچنین جایی بدش می آید؟ که ناگهان از خواب پریدم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه