خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا مصطفائی: من پس از شهادت علیرضا یکسری ایشان را در خواب دیدم که آمد و به من گفت: زهرا تو من را دوست نداری؟ من به علیرضا گفتم: چرا من شما را خیلی دوست دارم.علیرضا گفت: پس شما اگر مرا دوست داری، نباید برای من گریه کنی. من فکر می کنم که روز سوم و یا چهارم پس از اینکه ایشان را دفن کرده بودیم بود که برای قبر ایشان سنگ گذاشته بودند ولی من هنوز از این جریان خبر نداشتم که علیرضا را دومرتبه در عالم رؤیا دیدم که آمده و داره کارتهای دامادیش را پخش می کنه.من از علیرضا پرسیدم، این کارتها چیه که داری پخش می کنی؟ علیرضا گفت: این کارت دامادیم است.من به علیرضا گفتم: تو که داماد نشده ای که کارتش را تقسیم می کنی؟ علیرضا گفت: چرا شما که فردا بر سر مزارم بیایی متوجه می شوی که چیزی که به شما می دهم درست است.من صبح که از خواب بیدار شدم به همراه مادرم به بهشت رضا (ع) رفتیم و دیدیم که آمده اند و سنگ قبر ایشان را هم گذاشته اند.
ثبت دیدگاه