خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی زهرا مصطفائی: پس از شهادت علیرضا مادرم تا سالگرد ایشان لباس مشکی را از تنش در نمی آورد تا این که یک روز این خانم همسایه مان که سیده هم هستند خواب علیرضا را می بینند. آمده بود برای ما تعریف می کرد و می گفت که علیرضا آمد و گفت من ازدواج کرده ام و این هم لباس دامادی من است.خانم همسایه مان می گفت که: من به علیرضا گفتم که اگر این لباس دامادیتان است پس چرا پیراهن سفید و شلوار مشکی پوشیده ای؟ علیرضا گفت: بلوز سفید به این خاطر است که این را پدرم برایم فرستاده است و شلوار مشکی را هم مادرم برایم فرستاده است.خانم همسایه مان می گفت حتماً این به خاطر این است که حاج آقا از عزا درآمده اند ولی حاج خانم هنوز هم لباس مشکی بر تن دارند بنابراین علیرضا می خواسته به این طریق به ما بفهماند که لباس مشکی را از تن دربیاوریم و به خواسته هایش عمل کنیم.
ثبت دیدگاه