ابتکار و طرحهاي نظامي
راوی حمیدرضا ساتکین: علیرضا انسان بسیار شجاع و با شهامتی بود به طوریکه من به یاد دارم که ما حدوداً چند گروهی بودیم که در منطقه شلمچه _ بین ایستگاه حسینیه و شلمچه که این خط دست برادرهای ارتش بود _ مستقر شدیم که یک سنگری را به گروهی که ما بودیم دادند و یک سنگری را هم به گروهی که برادر مصطفایی در آنجا بود دادند که این دو سنگر تقریباً 1500 متر با هم فاصله داشتند و نیروهای ارتشی هم در بین این دو سنگر مستقر بودند.تقریباً پس از 48 ساعت که برادرهای ارتشی لشگر 21 حمزه تهران در آن خط مستقر بودند، خط را تخلیه کردند و قرار بود که گردان و نیپ عاشورا بیایند و در خط مستقر شوند _ آنزمان هنوز لشگر عاشورا تشکیل نشده بود _ اما متأسفانه کسی نیامد که در خط مستقر شود و فقط سنگر ما و سنگر برادر مصطفایی در خط بود.اتفاقاً این منطقه کوچ سواری خیلی منطقه حساسی بود و فاصله ما هم با خاکریز دشمن بسیار کم بود به حدی که اگر آنها در سنگرشان صحبتی را می کردند به راحتی صحبتهایشان شنیده می شد. در هر حال شب شد و در آن خط محور فقط گروه من و گروه برادر علیرضا مصطفایی مستقر بود. در کنار سنگر برادر مصطفایی کانالی بود که این کانال ارتباطی گروههای گشتی و شناسایی نیروهای خودی بود که بعضی اوقات بچه های اطلاعات عملیات نیروهای خودی در آن مسیر تردد می کردند. ما در آن شب حدوداً چهارده نفر بودیم که در آن خط مستقر بودیم و عقبه ی ما هم متأسفانه خط دوم و سوم نداشت و بعد از ما قرارگاه خاتم بود در آن وضعیت من به اتفاق برادر مصطفایی و چند نفر دیگر ازنیروها نشستیم و جمعاً با هم فکر کردیم که چه کاری باید بکنیم و هر تماسی هم که با عقبه داشتیم، فقط به ما می گفتند که نیروها در راه هستند و بزودی به شما می رسند.تمام نگرانی های ما به این خاطر بود که می دانستیم که اگر دشمن متوجه شود که این خط کاملاً خالی شده قطعاً به ما حمله می کردند و خط را هم می گرفتنددر هر حال با توافقی که با برادر مصطفایی داشتیم قرار شد که آن شب را تا صبح کسی نخوابد و در این مسیر 2 _ 3 کیلومتر خاکریز قدم بزنیم و با تیراندازی تیرهای رسام به دشمن بقبولانیم که خط خالی نیست و یا در لبه ی خاکریز کلاه آهنی می گذاشتیم اما با وجود تمام این مسایل حدوداً ساعتهای 5/1 و یا 2 نیمه شب بود که صدایی شبیه صدای تانک به گوشمان رسید و ما هم احساس کردیم که دشمن متوجه شده که نیرویی در خط مستقر نیست و با یگانهای زرهی اش به خاکریز ما هجوم آورده است که منطقه را اشغال کند و احیاناً هم اگر اطلاعات بیشتری در مورد نیروهای ما داشته باشد عقبه را هم اشغال کند. من به یاد دارم که در آن لحظه تنها کسی که خیلی نگران این قضیه بود برادر مصطفایی بود که زمانیکه صداها شنیده شد ایشان چند تا نارنجک را به خود بستند و یک نارنجک را هم در دستش گرفت و گفت اگر که قرار باشد که به همین سادگی بیایند و این خط را بدون هیچگونه تلفاتی تصرف بکنند من نمی گذارم و حداقل کاری که می توانم بکنم این است که جان خودم را فدای این قضیه می کنم تا حتی الامکان جلوی این قضیه گرفته شود. برادر مصطفایی به آن طرف خاکریز رفتند که ناگهان نمی دانم چه شد که تانکها ایستادند و جلو نیامدند و تا صبح بنا به تصمیماتی که داشتند به مواضع ما حمله نکردندو به خاکریز نزدیک نشدند.
ثبت دیدگاه