توصيه هاي شهيد
یک روز مهدی تعریف می کرد که برای انجام عملیات از طرف فرماندهی در حالی که آتش روی سر مازیاد بود مأمور شدیم برویم.یکی ازبچه ها پرسید که فرمانده ماچه کسی است مهدی گفت:فرمانده من هستم ویک اسلحه چریکی برداشتم و از تپه بصورت مارپیچ در حالی که آتش دشمن زیاد بود بالا رفتم. خوشبختانه هیچکدام به من اصابت نکرد ونیم ساعت بعد رزمندگان دیدندکه آتش دشمن خاموش شدومهدی درحالی که اسلحه بر روی شانه اش بودبرادران را صدا زد و گفت:بیایید بالا.وقتی بچه ها بالای تپه رسیدند دیدند که تمام دشمنان را کشته است.
ثبت دیدگاه