شناسه: 209895

توصيه هاي شهيد

یک روز مهدی تعریف می کرد که برای انجام عملیات از طرف فرماندهی در حالی که آتش روی سر مازیاد بود مأمور شدیم برویم.یکی ازبچه ها پرسید که فرمانده ماچه کسی است مهدی گفت:فرمانده من هستم ویک اسلحه چریکی برداشتم و از تپه بصورت مارپیچ در حالی که آتش دشمن زیاد بود بالا رفتم. خوشبختانه هیچکدام به من اصابت نکرد ونیم ساعت بعد رزمندگان دیدندکه آتش دشمن خاموش شدومهدی درحالی که اسلحه بر روی شانه اش بودبرادران را صدا زد و گفت:بیایید بالا.وقتی بچه ها بالای تپه رسیدند دیدند که تمام دشمنان را کشته است.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه