شناسه: 209931

خاطرات بعد از مجروحيت

راوی فاطمه جلمبارانی: شوهرم وقتی مجروح می‌شد به ما هیچ چیز نمی‌گفت یادم هست دفعه آخری که به جبهه رفته بود دو ماه از او خبر نداشتیم تا یک شب با لباسهای بیمارستان به خانه آمد.او از ناحیه پشت و کتف مجروح شده بود و هنوز ترکش در پشتش بود به خاطر ضعف جسمانی که داشت دکترها نتوانسته بودند آن را بیرون بیاورند.زخم او به قدری عمیق بود که هر وقت می‌خواست لباسهایش را عوض کنم نیم ساعت طول می‌کشید. چون خونریزی می‌کرد و درد زیادی داشت. با این وضع او هنوز می‌خواست به منطقه برگردد.او به منطقه رفت و دیگر برنگشت هر چند که ما اصرار می‌کردیم و می‌گفتیم که کمی بهتر شوی بعد برو او قبول نکرد و هیچ مانعی جلوی او را نتوانست بگیرد و بعد از چند روز خبر شهادتش را به ما دادند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه