شناسه: 209970

خاطره شماره 1 - شهید حمیدرضا مساح شوکت آباد

پدر شهید : «یک بار شهید را در خواب دیدم زمانی بود که یک نامه برایم نوشته بود که من چند روز روزه و چند ماه نماز قضا دارم که خودم ادا کردم. او در نامهای که نوشته بود حتی در شبی که به خط اعزام شده بود احساس شهادت مینمود برایم نوشته بود» مادر شهید : «000 بعد از آموزش به کردستان اعزام گردید در مراحل قبل به دلیل پایین بودن سن به جبهه اعزام نشد. بعد از شهادت ایشان در خواب دیدم که فانوسی در دست دارد و به من میگوید که مواظب خودتان باشید که در چالهای که در جلو است نیفتید.» معلمان وی توصیه میکردند : چون روحیهاش در اثر اعزام نشدن به جبهه آزرده شده است، برای تسکین و تسلی خاطر، او را به مزار گاهی ببریم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه