شناسه: 210360

خواب و روياي شهادت

راوی زهرا محمدی : یکی از دوستانش تعریف می کرد و می گفت : که شب همگی ما در سنگر خواب بودیم و مهدی نگهبانی می داد و من چون خوابم نمی برد بیرون سنگر کنار مهدی رفتم و گفتم : مهدی جان حالا شما بروید یکی دو ساعتی استراحت کنید من بیرون نگهبانی می دهم اما هر چی اصرار کردم راضی نمی شد که یک لحظه سنگرش را خالی بگذارد وغافل شود و با اصرار زیاد دوستش یک ساعت استراحت کرد و صبح شد و همگی برای نماز صبح بلند شدیم دیدیم مهدی در سنگر نیست و ما خیلی نگران شدیم و گفتیم خدایی نکرده بلایی سرش نیامده باشد و هر یک از ما به طرفی رفت ناگهان دیدیم ازدور یکی می آید خودش بود وقتی نزدیک شد گفتم : مهدی جان ما همه جا به دنبالت گشتیم اما اثری از تو ندیدیم . گفت : بچه ها بیایید برایتان تعریف کنم من دیشب خواب امام زمان را دیدم . دیدم یک شخص نورانی با لباس سفید سوار بر اسب آمد و گفت : مهدی جان عجله کن برو غسل شهادت کن که شهادت نصیب توست و من الان رفتم و غسل شهادت کردم و بعد از ظهر همان روزگفتم : مهدی جان از صبح تا به حال چیزی نخورده ای اینطوری نمی شود و بعد از چند لحظه ای مکث گفت : من سیرم من از بوی شهادت سیرم . و در حالی که خنده روی لبانش بود ساندویچ را از من گرفت و رفت . بعد از نماز مغرب و عشا به دوستانم گفتم : مهدی کجاست به دنبالش رفتیم دیدیم در چند قدمی صدای گریه می آید نزدیکتر رفتیم دیدیم مهدی است . گفتم چرا گریه می کنی ! گفت : می ترسم بعد از اینکه من به شهادت برسم سنگر من همینطوری خالی بماند و بدست آمریکا بیفتد. گفتم : مهدی خودت را این قدر جوش نده ما تا آخرین قطره خون با دشمن می جنگیم و نمی گذاریم حتی یک وجب از خاک کشورمان بدست آمریکا بیفتد و بعد از چند روز همانطوریکه خواب دیده بود به شهادت رسید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه