خاطرات بعد از مجروحيت
راوی ام النبین غلامی : غلام یحیی در هنگام حضور در جبهه یک بار مجروح شدند. وقتی که می خواست برود به جبهه من خیلی برای او گریه کردم و گفتم: به جبهه نرو تا فرزندمان به دنیا بیاید و سپس برو. او گفت: من شما را به خدا می سپارم و می روم. بعد از سه روز از رفتن او به جبهه خدا فرزند دختری به من داد و او رفت و تا سه ماه نیامد و نامه ای هم ننوشت و من هم کسی نداشتم که از من پرستاری کند. پس از مدّتی که تلفن زد گفت: نام دخترم را زینب بگذارید. در همین مدّت مجروح شده بود و به تهران انتقال داده شده بود و به او گفته بودند برو به مشهد تا ترکشهایت را عمل کنند و یک ماه استراحت کن، سپس به جبهه بیا. اوهنگامی که به خانه آمد شب هنگام بود که ساعت 11 به خانه آمد من هنگامی که دیدم او مجروح شده از هوش رفتم و هنگامی که به هوش آمدم دیدم که ایشان بالای سر من نشستند و به من می گویند: که تو نباید ناراحت باشی و زینب گونه صبر داشته باشی و فرزندان مرا خوب تربیت کنی و به جامعه به شایستگی تحویل دهی. فردای آن روز به روستا رفته بود که از پدر و مادرش خبر بگیرد. او باید برای در آوردن ترکش های عمل می کرد، ولی او طاقت نیاورد و می گفت: که من حتماً باید به جبهه بروم. چون آنجا به من احتیاج و برادرها و دوستان من تنها هستند و رفت، دیگر بازنگشت. تا اینکه شهید شده بود.
ثبت دیدگاه