شناسه: 210426

عشق به جهاد

راوی ام النبین غلامی : بعد از اینکه برادر کوچکترغلام شهید شده بود. او آمد برای اینکه به جبهه اعزام شود . از من خواست خداحافظی کند. من ناراحت شدم و به گفتم: اگر بروی شیرم را حلالت نمی کنم. برای اینکه برادر کوچکترت به شهادت رسیده به تو رضایت نمی دهم که بروی. با من خیلی صحبت کرد و نصیحت کرد. اما هرچه صحبت کرد من راضی نشدم. آخر کار در حالی که ناراحت بود، با همان حالت پیش همسرش رفت و موضوع را تعریف کرد. مثل آدمهای گیج همچنان ناراخت بود. تا اینکه این بار من به او رضایت دادم. با خوشحالی به جبهه رفت و رضایت من برای او خیلی شرط بود.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه